آغاز سال نو و تعطیلات نوروز
سال نو شد و مامانی تنبل هنوز از پارسال تا حالا وقت نکردم تا بیام تا از خانمی قشنگم که داره روز به روز دلبرتر میشه بنویسم.
سال نود و یک با تمام اتفاقات خوب و بدش تموم شد و سال نو از راه رسید.
امسال نتونستم یه سفره هفتسین باشکوه برای خانم گلم بندازم، ایشالله سال دیگه جبران می کنم.
امسال که اولین سال تحویل زندگی شما بود ما سال تحویل رو در کنار دایی حمید نو کردیم. خیلی جاش خالی بود همش یاد پارسال میفتادم که میگفت تو باید بهم عیدی بدی من هنوز بچه ام. کاش امسال بودی و همه دنیامو بهت عیدی می دادم.
خیلی بیشتر از قبل جات خالیه.

نزدیک سه هفته خونه مامان جون اینا بودیم و به جز خونه مادر جون(مامان بابا محسن) هیج جا نرفتیم.
البته بابا محسن یه چند روزی برای سفر کاری رفت استانبول، امیدوارم که خیلی بهش خوش گذشته باشه با اینکه می دونم خیلی دلش برامون تنگ شده و البته دل ما هم خیلی براش تنگ شده.
واقعا به این تععطیلات احتیاج داشتم. خیلی دلم می خواست یه دل سیر پیش مامان اینا بمونم و بگذریم از اینکه امروز که روز آخرمون و باید فردا صبح بریم بازم سیر نشدم. اما دلخوشم به اینکه مامان یه هفته وقت داره که کاراشو بکنه و آماده شه برای سفری که همیشه منتظرش بوده.
و اندر احوالات دختر شیرین مامان:
شما داری روز به روز بزرگتر و خانم تر میشی. بدون کمک میشینی و دست دسی می کنی و وقتی می زاریمت زمین پشت سر هم غلت می زنی و تو کمتر از یه دقیقه یه مسافت طولانی رو طی می کنی. یه سه چهار روزی هم هست که یاد گرفتی عقب عقب می ری. باسنت رو یه عالمه قلنبه می کنی و میاری بالا و و یه ده سانتی میری عقب و البته خیلی قشنگ دور می زنی.
وقتی برات صدای بابابابابابا در میارم ، شمام لپات رو پر و خالی می کنی و بابابابابا می گی. بعضی وقتام ماما می گی. ددد هم می گی. و البته آواهای دیگه مثل آبا و قققققققق و اوقهههه... در میاری. بعضی وقتام یه هییییییییییییی قشنگ می کشی که انگار دلت از همه ی عالم و آدم پره.
وقتی خوابت میاد انگار که برای خودت لالایی می خونی و یه صدای ممتد مثل اون صداهایی که وقتی بچه بودیم تو پنکه در میاوردیم از خودت در میاری که یعنی من خوابم میاد. شبام به زور ساعت دوازده می خوابونمت، در حالی که اصلا نا نداری سرت رو نگه داری و چشات رو باز کنی با همون چشمای بسته در حال شیر خوردن یهو بی خیال میشی و غلت می زنی یه چند ثانیه سرت رو نگه می داری و یهو با سر میای پایین.
روزی حداقل یه بار موقع بازی کردن شروع می کنی به قاه قاه خندیدن. فرقی نمی کنه چی باعث خنده ات بشه بعضی وقتا از یه بادکنک ذوق می کنی بعضی وقتا از دالی بازی و بعضی وقتام یه دمپایی رو فرشی ساده اسباب قهقه شما رو فراهم می کنه.
از غذاهام زرده تخم مرغ به لیست غذاهات اضافه شده که شما خیلی هم ازش استقبال کردی.
راستی داشت یادم می رفت خودت رو لوس می کنی که من فدای لوس کردنت برم وقتی مامانی یکی دو ساعتی نباشم یا سرم گرم کارم باشه و شما رو بغل نکمک دستات رو باز می کنی و چشمات رو تنگ می کنی و با دهان کاملا باز یه صدایی شبیه گریه از خودت در میاری.
شما این روزها در اوج روزگار کنجکاویت می گذری. فکر کنم مدال فضول ترین دختر دنیا رو باید به شما داد. تا یه لحظه ازت غافل بشیم یهو می بینیمرفتی فرش و زدی بالا و مشغول خوردن زمین شدی یا میری پادری ها رو لیس می زنی یا گوشی مامان رو می کنی تو دهنت و البته هر چیز دیگه ای که دم دستت باشه.
به هرحال اینم از ما و شما که به هم سرگرم شدیم و به قول مامان جون و باباجون اگه شما نبودی ما دیوونه می شدیم.
خدا را صد هزار مرتبه شکر به خاطر وجود فرشته زیبامون

مامان جان دهنت گشاد میشه اون وقت تو دستمون می مونیا.

ارغوان بعد از بیرون آمدن از حمام
ارغوان و اولین بادکنک بازی زندگیش

یازده بدر
ساعت دوازده شب روز سه شنبه. اینجا خونه مامان جون. i love you به همه


آغاز سال نو و تعطیلات نوروز
